|
تبیان بلاگ پیامبر اعظم (ص)
| ||
|
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 0:0 ] [ حميد مهدوي ]
روزي امام حسن با برادرش امام حسين عليه السلام مشغول نوشتن بودند. حسن به برادرش حسين (ع ) گفت : خط من بهتر از خط تو است . حسين : نه ، خط من بهتر است . - حالا که اين طور است مادرمان فاطمه عليهاالسلام در حق ما قضاوت کند. - مادر جان ! خط کداميک از ما بهتر است ؟ زهراي مرضيه براي اين که هيچ کدامشان ناراحت نگردند، قضاوت را به عهده اميرالمؤ منين گذاشت و فرمود: برويد از پدرتان بپرسيد. - پدر جان شما بفرماييد خط کداميک از ما بهتر است ؟ علي عليه السلام احساس کرد اگر قضاوت کند يکي از آنان ناراحت خواهد شد، از اين رو فرمود: عزيزانم برويد از جدتان پيامبر اکرم بپرسيد. - پدر بزرگ و مهربان خط کدام يک از ما بهتر است ؟ - من درباره شما قضاوت نمي کنم ، مگر اين که از جبرئيل بپرسم . جبرئيل خدمت رسول خدا رسيد عرض کرد: يا رسول الله ! من هم در بين ايشان قضاوت نمي کنم بايد اسرافيل بين آنان قضاوت کند. اسرافيل گفت : من نيز تا از خداوند پرسش نکنم ، قضاوت نخواهم کرد. اسرافيل : خدايا! خط حسن بهتر است يا خط حسين ؟ خطاب آمد: قضاوت به عهده مادرشان فاطمه عليهاالسلام است بايد بگويد خط کدام يک از آنان بهتر است . حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: عزيزانم دانه هاي اين گردن بند را ميان شما پراکنده مي کنم هر کدام از شما بيشترين دانه ها را جمع کند خط او بهتر است . آنگاه دانه هاي گردن بند را پراکنده کرد، خداوند به جبرئيل دستور داد به زمين فرود آمده دانه هاي گردن بند را بين ايشان تقسيم کند تا هيچ کدام آن دو بزرگوار رنجيده خاطر نشود. جبرئيل نيز براي احترام و تعظيم ايشان امر خدا را بجا آورد.
برچسبها: مسابقه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 22:2 ] [ حميد مهدوي ]
جابربن عبدالله انصاري (صحابه ارزشمند پيامبر) مي گويد: به امام باقر عليه السلام گفتم : فدايت شوم ! تقاضا مي کنم حديثي در مورد عظمت مادرت فاطمه برايم بفرماييد که هر وقت آن را براي پيروان شما خاندان رسالت باز گفتم ، شاد و خرسند شوند. امام باقر فرمود: پدرم از رسول خدا نقل کرد که پيامبر فرمود: وقتي که روز قيامت فرا مي رسد براي پيغمبران الهي منبرهايي از نور نصب مي شود که در ميان آنها منبر من بلندترين منبرها خواهد بود. آنگاه خداوند مهربان مي فرمايد: اي پيامبر برگزيده ام ! سخنراني کن ! و من آن روز چنان سخنراني مي کنم که هيچ کس حتي پيامبران و سفيران الهي نيز همانند آن را نشنيده باشند. سپس منبرهايي براي جانشينان پيغمبران نصب مي شود و در ميان آنها منبر جانشين من ((علي )) از همه منبرها بلندتر است آنگاه خداوند به او دستور مي دهد سخنراني کند و او سخنراني مي کند که هيچ کدام از جانشينان پيغمبران خدا مانند آن را نشنيده باشند. پس از آن براي فرزندان پيامبران ، منبرهايي از نور نصب مي شود و براي دو فرزندم و دو گل باغ زندگي من ((حسن و حسين )) منبري مي گذارند و از آنان درخواست مي شود سخنراني کنند و آن دو نور ديده ام سخنراني خواهند کرد که هيچ يک از فرزندان پيغمبران نشنيده اند. سپس فرشته وحي ، جبرئيل امين ندا مي دهد که ((فاطمه )) دختر گرامي پيامبر کجاست ؟ آنگاه فاطمه پا مي شود. از جانب خداوند ندا مي رسد که اي اهل محشر! اکنون شکوه و بزرگواري از آن کيست ؟ پيامبر و اميرالمؤ منين و دو فرزند گرامي شان جواب مي دهند از آن خداي بي همتا. خداوند مي فرمايد: اي اهل محشر! من عظمت و بزرگواري را بر پيامبر برگزيده ام محمد، و بندگان عزيزم علي ، فاطمه ، حسن و حسين قرار دادم . هان اي اهل محشر! سرها را به زير آوريد و چشمانتان را بر هم نهيد! اين فاطمه دخت پيامبر است که به سوي بهشت گام برمي دارد. سپس جبرئيل امين شتري از شترهاي بهشت را که دو سوي آن از انواع زينتهاي بهشتي آراسته و مهارش از لؤ لؤ تازه و زين آن از مرجان است ، مي آورد، بانوي دو جهان بر آن شتر سوار مي شود، آنگاه خداوند مهربان دستور مي دهد يکصد هزار فرشته از سمت راست و يکصد هزار فرشته از سمت چپ فاطمه را همراهي کنند و يکصد هزار فرشته را ماءمور مي کند که آن بانو را بر روي بالهاي خويش گرفته و با اين شکوه و جلال او را به در بهشت برسانند. هنگامي که به در بهشت مي رسد، به پشت سر خويش نگاه مي کند، از جانب خداوند ندا مي رسد: اي دختر پيامبر محبوب من چرا وارد بهشت نمي شوي ؟ جواب مي دهد: خداوندا! دوست دارم در چنين روزي مقام و منزلت من به همگان روشن گردد. ندا مي رسد: اي دختر حبيب من برگرد به سوي محشر نظاره کن ! هر کس در سويداي قلب او مهر تو يکي از فرزندان معصوم تو است برگير و او را وارد بهشت ساز. سپس امام باقر فرمود: هان اي ((جابر))! به خدا سوگند! که مادرم فاطمه آن روز شيعيان و دوستان خود را از ميان مردم جدا مي کند، همانند پرنده اي که دانه هاي سالم را از ميان دانه هاي فاسد بر مي چيند. آنگاه پيروانش به همراه آن بانو به سوي بهشت روان مي شوند. وقتي که بر در بهشت مي رسند بر دلهايشان الهام مي گردد بايستند و آنها مي ايستند. در اين وقت از سوي پروردگار ندا مي رسد: اي دوستان من ! چرا ايستاده ايد شما که مورد شفاعت فاطمه قرار گرفته ايد. پاسخ مي دهند: بار پروردگارا! دوست داريم در اين چنين روزي ارزش بندگي و محبت اهل بيت رسالت را ببينم و مقام ما شناخته شود. ندا مي رسد: دوستان من به سوي صحراي محشر بنگريد! هر کس شماها را به خاطر محبتتان به فاطمه دوست مي داشت و هر کس در راه محبت شما به فاطمه اطعام و احسان مي کرد و آن کس که به خاطر شما به آن بانو، لباس مي پوشانيد و آب گوارا مي داد و هر کس غيبت غيبت کننده را به خاطر داشتن محبت شما به فاطمه رد مي کرد و از شما دفاع مي نمود... دست همه آنان را بگيريد و به همراه خود داخل بهشت جاويد بسازيد.
برچسبها: فاطمه عليهاالسلام در صحراي محشر, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 22:0 ] [ حميد مهدوي ]
هنگامي که پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله چشم از جهان فرو بست بلال - اذان گوي پيغمبر صلي الله عليه و آله - از گفتن اذان خودداري کرد و گفت : من بعد از پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله براي هيچ کس اذان نخواهم گفت . روزي فاطمه فرمود: دوست دارم صداي اذان گوي پدرم را بشنوم . وقتي که سخن فاطمه به گوش بلال رسيد آماده گفتن اذان شد. هنگامي که دوبار گفت : الله اکبر، الله اکبر، زهراي مرضيه خاطره دوران پدر بزرگوارش را به ياد آورد ديگر نتوانست از گريه خودداري کند و بلند گريست . وقتي که بلال گفت : اشهد ان محمد رسول الله . فاطمه عليهاالسلام ضجه اي زد و بر زمين افتاد و غش کرد به طوري که گمان کردند زهرا دنيا را وداع نمود. مردم آمدند، گفتند: بلال اذان بگو! دختر پيغمبر صلي الله عليه و آله دنيا را وداع کرد. بلال اذان را ناتمام گذاشت . وقتي فاطمه عليهاالسلام به هوش آمد فرمود: بلال اذان را تمام کن ! بلال پاسخ داد: اي بانوي بانوان دو جهان ! از اين که هرگاه صداي اذان مرا مي شنوي چنين احساسات بر تو هجوم مي آورد، از جانت مي ترسم . فاطمه عليهاالسلام نيز او را بخشيد. بلال از آن وقت ديگر براي عموم اذان نگفت .
برچسبها: بانگ اذان بلال, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 21:58 ] [ حميد مهدوي ]
بانوي بانوان فاطمه عليها السلام روزي نزد پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله آمد و از برخي مشکلات زندگي شکايت کرد. پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله لوحي به او داد و فرمود: دخترم ! آنچه را در لوح نوشته شده بخوان و به خاطر بسپار! زهرا بر آن نگريست و ديد نوشته شده : من کان يومن باالله و اليوم الاخر فلا يوذي جاره ، و من کان يومن باالله و اليوم الاخر فليکرم ضيفه ، و من کان يومن باالله و اليوم الاخر فليقل خيرا او يسکت . هر کس به خدا و روز قيامت ايمان دارد همسايه خود را نبايد بيازارد و هر کس به خدا و روز قيامت ايمان دارد بايد مهمانش را احترام کند هر کس به خدا و روز قيامت ايمان دارد بايد سخن حق بگويد يا سکوت کند.
برچسبها: سه جمله زيبا در لوح, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 21:15 ] [ حميد مهدوي ]
حضرت علي عليه السلام مي فرمايد: در محضر رسول خدا صلي الله عليه و آله بوديم ، فرمود: به من بگوييد بهترين و پسنديده ترين چيز براي يک زن مسلمان چيست ؟ ما همگي از پاسخ عاجز مانديم . سپس از خدمت حضرت بيرون آمديم و من به خانه برگشتم ، قضيه را به فاطمه اطلاع دادم . زهراي مرضيه اظهار داشت : بهترين چيز براي يک زن مسلمان آن است که مردهاي نامحرم را نبيند و مردهاي اجنبي هم او را نبينند. آنگاه خدمت پيامبر اسلام برگشتم و پاسخ فاطمه را به حضرت رساندم . پيغمبر صلي الله عليه و آله از شنيدن جواب به قدري خوشحال شد که فرمود: ان فاطمه بضعه مني حقا فاطمه پاره تن من و جزء وجود من است .
برچسبها: پسنديده ترين صفت زن مسلمان, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 21:14 ] [ حميد مهدوي ]
پيامبر اسلام مي فرمايد: دخترم فاطمه ، بانوي بانوان اولين و آخرين هر دو جهان است . فاطمه پاره وجود من است . فاطمه نور ديدگان من است . فاطمه ميوه دل من است . فاطمه روح و جان من است . فاطمه حوريه اي است ، در چهره انسان . هنگامي که او در محراب عبادت ، در برابر پروردگارش مي ايستد، نور وجودش به فرشتگان آسمان مي درخشد، همان گونه که ستارگان به زمينيان مي درخشند. خداي مهربان به فرشتگان مي فرمايد: هان اي فرشتگان من ! به بنده شايسته ام (فاطمه ) بنگريد! که در درگاهم قرار گرفته است و از خوف و وحشت به خود مي لرزد. فاطمه با تمام وجود مشغول پرستش من است . اينک شما را شاهد مي گيرم شيعيان او را از آتش دوزخ امنيت بخشيدم .
برچسبها: فاطمه عليهاالسلام نوري در پرستشگاه, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 21:2 ] [ حميد مهدوي ]
به نام خالق بی همتا رحلت رسول اکرم، شهادت امام حسن مجتبی (ع) و شهادت امام هشتم،ضامن آهو تسلیت باد
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 22:32 ] [ حميد مهدوي ]
کميل يکي از ياران مخلص اميرالمؤ منين است ، مي گويد: از اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيدم ، انسان گاهي گرفتار گناه مي شود و به دنبال آن از خدا آمرزش مي خواهد، حد آمرزش خواستن چيست ؟ فرمود: حد آن توبه کردن است . کميل : همين مقدار؟ امام عليه السلام : نه . کميل : پس چگونه است ؟ امام : هرگاه بنده گناه کرد، با حرکت دادن بگويد استغفرالله . کميل : منظور از حرکت دادن چيست ؟ امام : حرکت دادن دو لب و زبان ، به شرط اين که دنبال آن حقيقت نيز باشد. کميل : حقيقت چيست ؟ امام : دل او پاک باشد و در باطن تصميم گيرد به گناهي که از آن استغفار کرده باز نگردد. کميل : اگر اين کارها را انجام دادم از استغفارکنندگان هستم ؟ امام : نه ! کميل : چرا؟ امام : براي اين که تو هنوز به اصل آن نرسيده اي . کميل : پس اصل و ريشه استغفار چيست ؟ امام : انجام دادن توبه از گناهي که از آن استغفار کردي و ترک گناه . اين مرحله ، اولين درجه عبادت کنندگان است . به عبارت ديگر، استغفار اسمي است شش معني دارد؛ 1. پشيماني از گذشته . 2. تصميم بر بازنگشتن بدان گناه به هيچ وجه . (تصميم بر اين که گناهان گذشته را هيچ وقت تکرار نکني .) 3. پرداخت حق همه انسانها که به او بدهکاري . 4. اداي حق خداوند در تمام واجبات . 5. از بين بردن (آب کردن ) هرگونه گوشتي که از حرام بر بدنت روييده است ، به طوري که پوستت به استخوان بچسبد سپس گوشت تازه ميان آنها برويد. 6. به تنت بچشاني رنج طاعت را، چنانچه به او چشانيده اي لذت گناه را. در اين صورت توبه حقيقي تحقق يافته و انسان توبه کنندگان به شمار مي رود.
برچسبها: درمان گناه, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 20:4 ] [ حميد مهدوي ]
به امام علي عليه السلام خبر رسيد معاويه تصميم دارد با لشکر مجهز به سرزمين هاي اسلامي حمله کند. علي عليه السلام براي سرکوبي دشمنان از کوفه بيرون آمد و با سپاه مجهز به سوي صفين حرکت کردند در سر راه به شهر مدائن (پايتخت پادشاهان ساساني ) رسيدند و وارد کاخ کسري شدند. حضرت پس از اداي نماز با گروهي از يارانش مشغول گشت ويرانه هاي کاخ انوشيروان شدند و به هر قسمت کاخ که مي رسيدند کارهايي را که در آنجا انجام شده بود به يارانش توضيح مي دادند به طوري که باعث تعجب اصحاب مي شد و عاقبت يکي از آنان گفت : يا اميرالمؤ منين ! آنچنان وضع کاخ را توضيح مي دهيد گويا شما مدتها اينجا زندگي کرده ايد! در آن لحظات که ويرانه هاي کاخها و تالارها را تماشا مي کرند، ناگاه علي عليه السلام جمجمه اي پوسيده را در گوشه خرابه ديد، به يکي از يارانش فرمود: او را برداشته همراه من بيا! سپس علي عليه السلام بر ايوان کاخ مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتي آوردند و مقداري آب در طشت ريختند و به آوردند جمجمه فرمود: آن را در طشت بگذار. وي هم جمجمه را در ميان طشت گذاشت . آنگاه علي عليه السلام خطاب به جمجمه فرمود: اي جمجمه ! تو را قسم مي دهم ! بگو من کيستم تو کيستي ؟ جمجمه با بيان رسا گفت : تو اميرالمؤ منين ، سرور جانشينان و رهبر پرهيزگاران هستي و من بنده اي از بندگان خدا هستم . علي عليه السلام پرسيد: حالت چگونه است ؟ جواب داد: يا امير المومنين ! من پادشاه عادل بودم ، نسبت به زيردستان مهر و محبت داشتم ، راضي نبودم کسي در حکومت من ستم ببيند. ولي در دين مجوسي (آتش پرست ) به سر مي بردم . هنگامي که پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله به دنيا آمد کاخ من شکافي برداشت . آنگاه به رسالت مبعوث شد من خواستم اسلام را بپذيرم ويل زرق و برق سلطنت مرا از ايمان و اسلام باز داشت و اکنون پشيمانم . اي کاش که من هم ايمان مي آوردم و اينک از بهشت محروم هستم و در عين حال به خاطر عدالت از آتش دوزخ هم در امانم . واي به حالم ! اگر ايمان مي آوردم من هم با تو بودم . اي اميرالمؤ منين و اي بزرگ خاندان پيغمبر! سخنان جمجمه پوسيده انوشيروان به قدري دل سوز بود که همه حاضران تحت تاءثير قرار گرفته با صداي بلند گريستند. اميد است ما نيز پيش از فرا رسيدن مرگ در فکر نجات خويشتن باشيم .
برچسبها: جمجمه انوشيروان سخن مي گويد, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 20:2 ] [ حميد مهدوي ]
علاء بن زياد يکي از ارادتمندان ثروتمند علي عليه السلام در بصره ، بيمار بود اميرالمؤ منين به عيادت او رفت ، زندگي وسيع و اتاقهاي مجلل و بزرگ توجه امام را به خود جلب کرد، معلوم بود علاء در زندگي زياده روي کرده است . فرمود: اي علاء! تو خانه اي به اين بزرگي را در دنيا براي چه مي خواهي در صورتي که تو در آخرت به چنين خانه اي محتاج تري (زيرا که در اين خانه بيش از چند روز نمي ماني ولي در آن خانه هميشه خواهي بود.) آري ! اگر بخواهي در آخرت نيز چنين خانه وسيع داشته باشي در اين خانه مهمان نوازي کن ، صله رحم بجا آور و حقوق الهي و برادران ديني را بپرداز! اگر اين کارها را انجام دهي خداوند به شما در جهان ديگر مانند همين خانه را مي دهد. علاء: دستور شما را اطاعت خواهم کرد. سپس عرض کرد: يا اميرالمؤ منين ! من از برادرم عاصم شکايت دارم ! حضرت فرمود: - براي چه ؟ مگر چه کرده است ؟ علاء در پاسخ گفت : - لباس خشن پوشيده ، از دنيا کناره گيري نموده است . به طوري که زندگي را بر خود و خانواده اش تلخ کرده . فرمود: او را نزد من بياوريد! عاصم را آورند. اميرالمؤ منين چون او را ديد چهره در هم کشيد و فرمود: اي دشمن جان خويشتن ! شيطان عقلت را برده و تو را به اين راه کشانده است ، از اهل و عيالت خجالت نمي کشي ؟ چرا به فرزندت رحم نمي کني ؟ گمان مي کني خدايي که نعمت هاي پاکيزه را بر تو حلال کرده نمي خواهد از آن ها استفاده کني ؟ تو در پيشگاه خداوند کوچک تر از آني که چنين انديشه را داشته باشي . عاصم گفت : يا اميرالمؤ منين ! چرا شما به خوراک سخت و لباس خشن اکتفا نموده اي ؟ من از تو پيروي مي کنم . فرمود: واي بر تو! من مانند تو نيستم ، من وظيفه ديگر دارم ، زيرا من پيشواي مسلمانان هستم ، من بايد خوراک و پوشاک خود را تا آن حد پايين بياورم که فقيرترين مردم در دورترين نقاط حکومت اسلامي تلخي زندگي را تحمل کند. با اين انديشه که بگويد: رهبر و پيشواي من هم مانند من مي خورد و مانند من مي پوشد، اين وظيفه زمامداري من است تو هرگز چنين تکليفي نداري . پس از سخنان حضرت ، عاصم لباس معمولي پوشيد و به کار و زندگي پرداخت .
برچسبها: ميانه روي در زندگي, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 20:0 ] [ حميد مهدوي ]
امير المومنين عليه السلام براي مردم سخنراني مي کرد، در ضمن سخنراني فرمود: مردم از من بپرسيد پيش از آن که در بين شما نباشم ، به خدا سوگند! از هر چيز بپرسيد پاسخ خواهم گفت . سعد بن وقاص به پا خاست و گفت : اي اميرالمؤ منين ! چند تار مو در سر و ريش من است ! حضرت فرمود: به خدا قسم ! دوستم رسول خدا به من فرموده بود تو همين سوال را از من خواهي کرد! آنگاه فرمود: اگر حقيقت را بگويم از من نمي پذيري ، همين قدر بدان در بن هر موي سر و ريش تو شيطاني لانه کرده و در خانه تو گوساله اي (عمر بن سعد) است که فرزندم حسين را مي کشد. عمر سعد در آن وقت کودکي بود که بر سر چهار دست و پا راه مي رفت .
برچسبها: از من بپرسيد, داستانهای بحار الانوار جلد چهارم, داستانهای بحار الانوار [ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 19:59 ] [ حميد مهدوي ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||